|
|
|
|
اصلا باورم نمی شه امروز دومین روز بود که امانوئل را دیدم و فرانک خانوم به امانوئل گفته تو برای من مثل برادر می مونی و باید از هم جدا بشیم بعد امانوئل می گفت ببین پسره توی نوار می گه اگه تو بری عاشق نمی شم فرانک میگفت خوب این حرف دل تویه حرف دل من نیست و من به سمت دیگر نگاه می کردم و گریه می کردم خدا را شکر وحید را در پوست دختر هم دیدم تک تک کلمات وحید را می گفت خوب تو منو می خوای من نمی خوامت من چه گناهی دارم اصلا من احمق بیشعور اشغال چرا چسبیدی به من ولم کن من به درد تو نمی خورم و امانوئل در حیرت بود که اون آدم کجا رفت اونی که قبلا بود منم مات و مبهوت گریه امانوئل را ندیدم فقط صورت و چشمهای سرخش را دیدم همش به فرانک می گفتم فرانک تو مجسمه زن وحیدی در برابر من فرانک کوتاه بیا می گفت نه وقتی من هیچ حسی بهش ندارم خوب چی کار کنم چه جوری حس به وجود بیارم می گفتم پس تو غلط کردی ۶ ماه باهاش اومدی بیرون می گه نه اصلا من تا حالا بهت گفتم دوستت دارم من هیچی بهت گفتم منم گفتم تو غلط کردی تو که می دونستی امانوئل احساسی هست فرانک گفت: اصلا من هیچکی را دوست ندارم دست من که نیست ندارم دوستت ندارم این را که می فهمی اصلا با سپیده دوست بشو بعد امانوئل می گفت من دوستت دارم و گریه می کرد من هم گریه می کردم بعد که فرانک حرفهاش را زد به امانوئل گفت برو دیگه می خواستی بدونی منم بهت گفتم امانوئل تا دم در رفت و برگشت گفت دلم نمی یاد زود ازتون جدا بشم از فرانک متنفر شدم هر چند به خاطر امانوئل فردا هم میبینمش آدمهای احمقی هستن که تا چیزی را به دست می یارن فکر می کنن همه خبرها بیرون از اونجاست بعد من به فرانک می گفتم هر خبریه همین جاست بیرون هیچ خبری نیست من می دونم از اول هم گفتم فرانک اصلا خوشگل نیست بلکه بدتیپ هم هست بد هم آرایش می کنه و همین طور راه رفتنش نشستنش کلفت و مردونه است هیچ ظرافت زنونه توی حرکاتش نیست اولش از ساعت ۱۱ تا ۲ تا که شر می گفت که آره من فلانم و پشمدان
و خر بزرگیم
و من مسیح را دیدم و اونور دیوار را دیدم
و من و امانوئل مثل ببعی نگاهش می کردیم
سپیده توی چشمهای من نگاه کن و حرف دلم را بخون
و من می گفتم نه اونور دیوار را دیدم نه بلدم چشم کسی را بخونم
و نه هیچ غلط دیگری
اصلا هم باهوش نیستم
منم گیج نکن
بعد اون می گفت
و می گفت و می گفت هیچ کس به پای سرعت ایشون در شر و ور گفتن نمی رسید
شر می افت حسابی هم می بافت
امانوئل سرعتش توی حرف زدن مه
دیر هم کلمات را پیدا می کنه
من سرعتم بیشتره
اما به پای فرانک چلچلی نمی رسیدم
بهش گفتم فرانک یک ربع حرف نزن تا امانوئل صحبت کنه
فرانک می گفت خوب حرفهای اون را تو بگو
منم می گفتم اگر من می تونستم
به وحید حرفم را می گفتم
خلاصه از ساعت ۱۱ تا ۲ فرانک شر گفت
و بعد گفت اصلا ساده بگم دوستت ندارم
فقط این آدم های عقده ای می خوات بفهمن که چند تا دختر یا پسر را می تونن له کنن
تنها کاری که تونستم بکنم هم دردی بود
من فقط تکرار تاریخ را توی ۲ جنس متفاوت از خودم دیدم
راستی پیشاپیش کریسمس مبارک ادامه مطلب
|
Designed By :HAMRAZ