|
|
|
|
امروز بی نهایت خوشحالم هیچ وقت فکر نمی کردم خش اخلاق تر از وحید و آقاتر از اون باشه؟ اما یکی از دوستام که ۳ ساله باهاش چت می کنم و ۱۸ سالشه و پسره ازم خواست برم عشقش را ببینم منم رفتم و قرار بود برای اولین بار هم خودش را ببینم یک پسر خیلی خوشل بود و دختره اصلا خوشگل نبود اما خوش اخلاق بودن هر دوشون اول که برای دختره یک عروسک خوشکل خریدم و یک جعبه کادویی شد ۷ تومان بعد زنگ زدم به ایمانوئل که من سر کوچه هستم اونم با فرانک اومدن اول که نمی دونستیم کی کیه؟ ولی نگاههای مشکوک بعد من رفتم جلو پرسیدم: ایمانوئل اونم گفت : آره بعد من و ایمانوئل و فرانک رفتیم تو کافی شاپ که اونجا هم کوروش بود اصلا فکر نمی کردم ایمانوئل انقدر آقا و خوب و خوشکل باشه بعد هممون رفتیم کافه سنتی برامون چای آور دن فرانک اومد چایی بریزه من گفتم که مگر تو بچه اولی که چای می ریزی هر کی بچه اوله اون چای می ریزه فرانک گفت باشه ایمانوئل هم بچه آخر بود ولی کوروش بچه اول بود خلاصه ایمانوئل خواست چای بریزه فرانک گفت : نه این کار زنونه هست من گفتم: واااای فرانک تو این قرن از این حرفها نزن بعد ایمانوئل گفت : عیسی گفته آدهای بزرگ وظایف بیشتری انجام میدن فکر کنین بزرگتر اون جمع من بودم واسه همین سوسک شدم دو تا پسر ۱۸ ساله بودن فرانک ۲۰ ساله و منم ۲۱ ساله بودم من تقریبا غد بازی زیاد در می یارم اما همه بچه ها یک جوری عد بازی من را رد می کرد ن مثلا اولش ب ایمانوئل گیر دادم که چرا به فرانک کمک نمی کنی بعد به فرانک گیر دادم که چرا حواست به ایمانوئل نبود چایش سرد شد بعد هم این جوری همش من گیر می دادم فرانک و ایمانوئل مسیحی هستن من و کوروش مسلمون ولی توی این گروه خیلی بهم خوش گذشت هیچ جای دیگه این همه بهم خوش نگذشته بود ازشون قول گرفتم هر وقت که این گروه تشکیل می شه منم برم پیششون ایمانوئل گفت مطمئن بودم خوشت می یاد من و فرانک با هم یک گروه بودیم واسه دعوا اما پسرها اروم بودن فرانک خیلی دختر سنتیی بود من شر ایمانوئل آقا و زیبا کوروش هم پسر خوبی بود خوش اخلاق فکر می کردم وقتی برم تو گروهشون حوصلم سر میره اما آخرش واسم سخت بود جدا شدن از گروه زیبایی ایمانوئل را خیلی دوست داشتم فرانک چاق و معمولی بود چهرش ایمانوئل زیبا و خوش هیکل از همون هیکلهایی که من دوست دارم کوروش متوسط یک پسر سفید و خوب از ایمانوئل که پرسیدم اشکال نداره من بازم بیام! ایمانوئل گفت : تموم انرژی گروهمون دیشب تو بودی بعد مدت ها بهمون یک عالمه خوش گذشت به من که یک عالمه دنیا خوش گذشت بعد چون ایمانوئل شبیه پسر داییم بود خوشکل بود و هیکل حالبی داشت خیلی ازش خوشم اومد مخصوصا اینکه من و پسر داییم خیلی با هم خوبیم اون را که می دیدم یاد همین احساست خوبم می افتادم بعد اونم گفت نمی دونم چرا این همه دوست دارم من گفتم شاید چون انرژی هامون یکیه اونم گفت آره دیگه اینکه خیلی خوش گذشت هممون پایه بودیم واسه شیطنت البته پسرها خیلی آقا بازی در می آوردن همش من و فرانک اذیت می کردیم من مونده بودم این پسرهای ۱۸ ساله چه زود بزرگ شدن بعد دیگه هر چی آتیش بود سوزوندم به نظر من خوشبخت ترین زوج دنیا بودن فرانک و ایمانوئل امیدوارم به هم برسن و با هم خوشبخت بشن ادامه مطلب
|
Designed By :HAMRAZ