تبليغاتX
آزادترین دختر دنیا








خواب خرگوشی یا نفهم 2 گوش

اووووووووووووم

همیشه فکر می کردم وحید را دوست دارم

که هر متلکی که بهم می گفت باز بر می گشتم پیشش

علنا بهم می گفت نمی خوامت  مخصوصا این آخری ها

و من

خر مراد خودم را سوار بودم

نه این نبود که

دوستش داشته باشم

اصلا وقتی یکی به آدم می گه نمی خوامت

آدم خر دو گوش نیست که بازم دوستش داشته باشه

فقط

نیازمندی و نگرانی و ناتوانی من

را خر دو گوش ایشون کرده بود

دیگه دیگه

همین

نگران بودم از اینکه

به خوبی ایشون گیرم نیاد لا اقل از لحاظ علمش

ناتوان واسه پروژ هام

نیازمند واسه تفریحامون

سپیده جونم تولدت مبارک

چه عجب فهمیدی عزیزم

از خواب خرگوشیت در اومدی

ماهی را هر وقت از آب بگیری تازه است

 

ادامه مطلب
شنبه بیست و ششم آبان 1386 | لينک ثابت | ورونیکا |


خدایا مرسی که بسیجی مهربون بود

امروز رفتم با یکی از دوست پسرام کوهسنگی اسمش امین بود

من یکم  ترسویم

موقع رفتن بالای کوه کلی جیغ کشیدم

یک جایی هم روی یک تیغه سنگ بودم تعادلم را از دست دادم

و اون دستم را گرفت و من جیع می کشیدم

اون می گفت درست واستا

این مهم نیست

بعدش داشتیم از کوه می اومدیم پایین دست در دست هم که

یک بسیجی هیکل قد بلند و درشت وقیافه خشن اومد قدش ۱۹۰ و..

برای سلام علیک

بعد

پرسید شما چیکاره هستین که دست هم را گرفتین

امین: ما دانشجوییم

بسیجی: پس چرا دست هم را گرفتین؟

زن و شوهرین یا نامزد؟

من: ما ۲ تا انسایم که به عنوان انسان دست هم را گرفتیم واسه منم

مرد بودن ایشون مطرح نیست انسان بودنشون مطرحه

بسیجی : کارت شناسایی دارین؟

من: من ندارم ایشون هم ندارن دیگه؟

بسیچی: لطفا کیفتون را بدین بگردم

من: شرمنده جز اموال خصوصیمه هزار تا وسیله دخترونه دارم توش که نمی خوام شما

ببینین چه به عنوان انسان چه به عنوان مرد

بسیجی: من که نمی  خوام دزدی کنم

من: چی را می خواین ببینین ؟ دفترام و وسایل دخترونم توی کیفمه

بسیجی: لطفا دفتراتون را ببینم که مطمئن بشم دانشجویی

من: بفرمایین

این دفتر تنظیم خونواده و انگلیسیم

اینم دفتر اصلیم

بسیجی: شما عقلتون نمی رسه این موقع شب با یک پسر نیای کوه

من: مودب باشین عقلمم خیلی زیاده

هر جایم دلم بخواد میرم دیگه؟

بسیجی: خونوادت خبر دارن

من: دارن یا ندارن به خودم مربوطه

بسیجی : پس خونوادت ناراحت می شن

از اینکه دخترشون با یک پسر باشه

من: نخیر دیوارها فرو ریخته قرن هجر نیست

بسیجی : شما اینجا را با اروپا و آمریکا اشتباه گرفتی

امین: سپیده کوتاه بیا لطفا

بسیجی : پس خونوادت طبیعی هستن !

من : بله

بسیجی : زنگ بزن  به خونوادت

من:  درسته که طبیعی هستن ولی ترجیح می دن تو اجتماع مطرح نشه

بسیجی: معلومه چی می گی؟

من : بله می گم اونا طبیعین اما دلشون نمی خواد دخترشون پروند ای جایی داشته باشه

بسیجی: اگه همسایه ات ببینه ممکنه برات دردسر درست کنه

من: ببینه

بسیجی: مطمئنی این پسر باهات ازدواج می کنه؟

من: شرمنده من نمی خوام با ایشون ازدواج کنم و ایشون هم با من

بسیجی : ۲ روز دیگه اگه خواستی ازدواج کنی ممکنه همسایتون به شوهرت بگه

من: بگه شوهرمم ۱۰۰٪ دست دختر داشته

بسیجی: ربطی نداره

من : اصلا من نمی خوام ازدواج کنم

ازدواج کنم که چی بشه اسیر شما مردها بشم

بسیجی : من هر چی می گم شما یک چیزی می گین

من: همینه که هست

امین: سپیده

من : معذرت

بسیجی: برین شما همش حرف خودتون را می زنین برین کاری باهاتون ندارم موفق باشین

من: ممنون

امین: ایول سپیده اصلا باورم نمی شد این تویی

من : یادت باشه پا رو دمم نگذاری اون وقت هیچ کس را نمی شناسم

امین: وقتی دیوونه می شی خیلی خوشگل می شی

هنوزم باورم نمی شه توی ترسو این جوری حرف بزنی

 

 

 

 

ادامه مطلب
سه شنبه بیست و دوم آبان 1386 | لينک ثابت | ورونیکا |


آدم باید دیوونه باشه که بره

دنبال کسی که نمی خوادش

من اگه تو تموم دنیا فقط یک نفر بخوادم میرم دنبال اون

ادامه مطلب
یکشنبه بیستم آبان 1386 | لينک ثابت | ورونیکا |


یک پسره خیلی لوسی هست

همش به من زنگ می زنه

می گه : اگه من مردم تو چی کار می کنی؟

این دفعه اگه بپرسه : میگم نفس راحت می کشم

دیگه

اوهموو یک دوست پسرداشتم معتاد بود

الان کاملا سالم شده

نشون به اون نشون که غذا می خوره دیگه عرق نمی کنه

خلاصه اون شب با هم رفتیم کوهسنگی راجع به ۱۲ قدم صحبت کردیم

بهش افتخار می کنم

مامانش دیشب زنگ زده بود به من

که دخترم لطفا دور پسر من را خط بکش

 منم گفتم: چشم

می خواستم فوت پسر بزرگش را تسلیت بگم

اما نگفتم

می خواستم اینکه پسر دیگش اعتیاد را ترک کرده تبریک بگم

اما نگفتم

و اینکه پسر دیگش شاگرد اول کالج منچستر شده را تبریک بگم

اما نگفتم

واسه این گفتم چشم که هنوز چهلم پسر ۲۳ ساله اش نشده

اما می دونم رابطمون تموم نمی شه

چشم مصلحتی بود

Go to fullsize image

 

ادامه مطلب
جمعه هجدهم آبان 1386 | لينک ثابت | ورونیکا |


قرآن را نتوانستند نابود کنند، بستند و کتاب را یک شیء متبرک کردند .
آن را دوباره کتاب کنیم و کتاب خواندن ! که قرآن یعنی کتاب خواندن

 

 

. . . نمی‌دانم از او چه بگویم؟ چگونه بگویم؟
خواستم از “بوسوئه” تقلید کنم، خطیب نامور فرانسه که روزی در مجلسی با حضور لویی، از “مریم” سخن می‌گفت. گفت: هزار و هفتصد سال است که همه‌ سخنوران عالم درباره مریم داد سخن داده‌اند.
هزار و هفتصد سال است که همه فیلسوفان و متفکران ملت‌ها در شرق و غرب، ارزش‌های مریم را بیان کرده‌اند.
هزار و هفتصد سال است که شاعران جهان در ستایش مریم همه‌ ذوق و قدرت خلاقه‌شان را به کار گرفته‌اند.
هزار و هفتصد سال است که همه‌ هنرمندان، چهره‌نگاران، پیکرسازان بشر، در نشان دادن سیما و حالات مریم هنرمندی‌های اعجاز‌گر کرده‌اند.
اما مجموعه‌ گفته‌ها و اندیشه‌ها و کوشش‌ها و هنرمندی‌های همه در طول این قرن‌های بسیار، به اندازه‌ این کلمه نتوانسته‌اند عظمت‌های مریم را بازگویند که: “مریم، مادر عیسی است”.
و من خواستم با چنین شیوه‌ای از فاطمه بگویم. باز درماندم:
خواستم بگویم، فاطمه دختر خدیجه‌ی بزرگ است.
دیدم فاطمه نیست.
خواستم بگویم، که فاطمه دختر محمد صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم است.
دیدم که فاطمه نیست.
خواستم بگویم، که فاطمه همسر علی است.
دیدم که فاطمه نیست.
خواستم بگویم، که فاطمه مادر حسین است.
دیدم که فاطمه نیست.
خواستم بگویم، که فاطمه مادر زینب است.
باز دیدم که فاطمه نیست.
نه، این‌ها همه هست و این همه فاطمه نیست.
فاطمه، فاطمه است . . .

ادامه مطلب
چهارشنبه شانزدهم آبان 1386 | لينک ثابت | ورونیکا |


این بار تو من یکه تازی نمی کنم

اگر دچار توهم شدم این توهم را دوست دارم

مثل  یک تصمیم حیاتی می مونه

هنوز هیچی تو دست من نیست

از هیچ کدوم از قسمت های بازی با خبر نیستم هنوز

خدایا تو بهم بگو لطفا

این بار همه قسمت های بازی دست تو

من تا نیمه رفتم بغیش را تو بازی کن

حتی اگر من غمگین بشم

برام این بار تو مهمی همه اش دست تو

Go to fullsize image

دیگه یکی از بچه های دانشگاه با من تله پاتی می کنه

خسته نباشی همه افکارم را نخونی که خودم می کشمت

تا همین قسمتش بسه

 

 

ادامه مطلب
چهارشنبه شانزدهم آبان 1386 | لينک ثابت | ورونیکا |


خون و خونریزی

توی دانشگاهمون

خون می گرفتن برای بانک خون

بعد از این اهنگ های انسان پرستی

و میهن پرستی هم می گذاشتن

بعد امروز من رفتم خون بدم وارد که شدم

آقاهه گفت :شما وزنت کمه نمی شه

من  حالا شما یک فرصت به من بدین شاید خونم زیاد باشه

آقاهه : برو پیش خانوم دکتر

خانوم دکتر داشت یکی دیگه را تست می کرد

بعد که فشارش را گرفت و تو پلک چشمش را نگاه کرد

 یک مکعب را چسبوند به انگشتش

که سوزن داشت

هم من هم دختره چشمامون را بستیم  {اصلا هم برای ترس نبود}

بعد به دختره گفت کم خونی داری نمی شه خون بدی

از امشب یک قرص آهن بخور

بعد نوبت من بود

خانوم دکتر: وزنت کمه

من:نه

خاوم دکتر : چند کیلویی؟

من :۶۰

خانوم دکتر: برو روی ترازو

من

خانوم دکتر: ۴۴ کیلویی

من: اشکال نداره شاید پر خون باشم

خانوم دکتر : بشین تستت کنم

خانوم دکتر: یک سری معیار برای خون دادن هست مثل وزن و سن و...

خانوم دکتر فشارم را گرفت

خانوم دکتر:نمی شه

من: چرا ؟

خانوم دکتر : فشارت کمه فشار معمولی ۱۲ هست تو ۱۰ هستی

من :لطفا

خانوم دکتر : نه به هیچ عنوان

من

بعد اومدم بیرون همه پسرهای پررو دانشگاه  این جوری پشت در هستند

دیگه اینکه من هیچی نیدونم

این پروژه جدید چه جوری حل می شه ؟

کسی بلده؟

lemped zip wedtch

الگوریتم این را کسی بلده؟

Go to fullsize image

ادامه مطلب
یکشنبه سیزدهم آبان 1386 | لينک ثابت | ورونیکا |


آه من هم زنم زنی که دلش

در هوای تو می زند پر و بال

دوستت دارم ای خیال لطیف

دوستت دارم ای امید محال

ای ستاره ها مگر شما هم آگهید

از دورویی و جفای ساکنان خاک

 

 

اوووووووووووووم

تموم خوبی هفته پیش این بود که اون به من توجه کرد

یعنی تازه فهمیدم که متوجه من هم هست همین که

ازم می پرسه که هستی یا نیستی باز م خوبه

نمی دونم چرا دل به تو دادم؟

همش م به خاطر بدنت نیست

اخلاقت هم خیلی نقش داشت

هر جا که جرات کردم از تو بگم

از شخصیت بی نظیرت هم گفتم

اما نباید این جوری می شد

که من توی دنیای تو غرق می شدم

برام جالب ترینی

 

می بندم این دو چشم پر آتش را

تا ننگرد درون دو چشمانش

تا دغ و پر تپش نشود قلبم

از شعله نگاه پریشانش

 

Go to fullsize image

 

ادامه مطلب
جمعه یازدهم آبان 1386 | لينک ثابت | ورونیکا |


اوووووووووووم

اااااااااااوووووووووووم

من نمی دونم چه جوریه گیلاسی حرف دل من را می زنه

 

صبورانه با سرنوشت کنار امده ام ! به سختی !! فکر تو برایم درد اور است ! میخواهمت ولی نمیخواهمت ! فاصله ام با تو کم است خیلی کم ولی نمیخواهم ٬ دستم پیش نمیرود تا کاری بکنم ! خسته میشوم از بیشتر دوست داشتنت ! نمیخوام باز با سر بیفتم در ان گرداب پر از استرس و پر ترس و ملس

یاد گرفته ام در اوج خوشی با یاد تو غم دار شوم ! یاد گرفته ام نفسم را در سینه حبس کنم و اشکم را پس بزنم

تو را نمیخواهم ولی

هر جا را نگاه میکنم تو را میبینم

چقدر دلم برایت تنگ است

 

 

اووووووووووم خیلی بهتر از من معنی حرف های نا گفته من را می رسونه

اوهوم

 

 

تا كه يكشب دست در دست پدر
راه افتادم به قصد يك سفر
در ميان راه در يك روستا
خانه اي ديديم خوب و آشنا
زود پرسيدم پدر اينجا كجاست
گفت اينجا خانه خوب خداست!
گفت اينجا مي شود يك لحظه ماند
گوشه اي خلوت نمازي ساده خواند
با وضويي دست ورويي تازه كرد
با دل خود گفتگويي تازه كرد
گفتمش پس آن خداي خشمگين
خانه اش اينجاست اينجا در زمين؟
گفت آري خانه او بي رياست
فرش هايش از گليم و بورياست
مهربان وساده وبي كينه است
مثل نوري در دل آيينه است
مي توان با اين خدا پرواز كرد
سفره دل را برايش باز كرد
مي شود درباره گل حرف زد
صاف و ساده مثل بلبل حرف زد
چكه چكه مثل باران حرف زد
با دو قطره از هزاران حرف زد
مي توان با او صميمي حرف زد
مثل ياران قديمي حرف زد
ميتوان مثل علف ها حرف زد
با زبان بي الفبا حرف زد
ميتوان درباره هر چيز گفت
مي شود شعري خيال انگيز گفت....
*****
تازه فهميدم خدايم اين خداست
اين خداي مهربان و آشناست
دوستي از من به من نزديك تر
از رگ گردن به من نزديك تر….

 

قیصر امین پور

نمی دونم چرا از مرگ جسم قیصر امین پور واقعا ناراحت شدم

اوهوم شاید دوستش داشتم

حتما دوستش داشتم

دیگه دیگه

اوهوم من صحبت کردن برام سخته قبلا سخت تر بود

بعد بعضی از اوقات حافظ را باز می کردم می گفتم حرف دل من را بگو

دقیقا هم حافظ می گفت

چند روز پیش سر کلاس می خواستم راجع به افقی و عمودی بگم

بعد با دستم به استاد گفتم شاید

این جوری نباشه

اون جوری باشه

 بعد دیگه به نظر شما اینکه از یکی خوشمون می یاد بازم کار خداست؟

خسته نباشی خدا جون چون من از یکی خوش می یاد که جیییزه !!!!!!!!!!!!!

البته بعد از اتفاقی که برام افتاد و تو من را از وسط اتیش در آوردی

فهمیدم که تو همیشه به نفع منی پس چی شد

که این جوری شد!!!!!!!!!!!

اما خوب نمی سوزیم ولی می سازیم

اوووووووووووم

البته یک بار دیگه  پیش امده بود

شایدم هوسه

نیدونم

بعد دیگه اینکه اوووووووووم

الهی بمیرم عزیزم که این پسره اشغال

این حرف را راجع به خونواده به این خوبیت گفته

این نهایت پست بودنه

من بودم برای ابد دورش را خط می کشیدم

این تجاوز به تو فقط نیست

تجاوز به خونوادته

اونم به بدترین روش

پسره اشغال

یک تار موی تو هم براش زیادیه

دیگه دیگه اینکه

همین

 

 


ادامه مطلب
جمعه یازدهم آبان 1386 | لينک ثابت | ورونیکا |


وای امروز برام سخت ترین روز دنیا بود نه اینکه

دردناک بود فقط  سخت بود

اووووووووووووووووووووووم

البته فقط ۴۰ ثانیه طول کشید ولی جن من به لبم رسید

نمی دونستم چه جوری باید خودم را کنترل کنم

اما چون زمان کوتاه بود خدا را شکر تونستم

بعد رفتم بیرون با دوست جونم

اووووووووووووووووم

اما هیچکی نتونست حس من را بفهمه

فقط خودش که بلند شد این کار را کرد

یعنی اول دید

اصلا نمی تونستم جلوی نفس کشیدن مسخرم را بگیرم

۲ تا بدترین داره

یکیش اینه که

اون نه

دومیش اینکه اون می بینه

اوووووووووم

هیچ جوری نمی تونم حسم را توضیح بدم به

جز اینکه حس احمقانه یست که تا بحال احساسش نکردم

و مخصوص احمق هاست

چی بگم

اوووووووووووووم

امروز رفتم دانشگاه بعد یک دختره بهم می گه:

اصولا ت دوست داری جیغ باشی

ماتیک نارنجی عینک قرمز لاک صورتی و....

من

تو دلم گفتم: عزیزم مگه من راجع به تیپ تو نظر میدم

دیگه اینکه اون روز رفتم به استاد گفتم لطفا امروز از من درس نپرسین

اساد هیچی نگفت و نفر سوم اسم من را برای سوال صدا کرد

مرسی که این همه استاد ماهیییی و درک می کنی

اوووووووووووووووم

هنر زندگی کردن بیاموز

سپیده جونم

در ضمن حسود نیاسود

سپیده جونم

همینه که هست

بیشتر نداریم

هنرمندی خودت یک کاری بکن

سپیده جونم

ادامه مطلب
سه شنبه هشتم آبان 1386 | لينک ثابت | ورونیکا |


اووووم همین دیشب تصمیم گرفتم بی خیال این عشقم بشم چون از هر ۷ تا نگه یکیش برای من هست

مثل عشق قبلیم به همه توجه میکرد به جز من

واسه همین اما خوب خدا را شکر

ضد حال هم خوردم واسه همین همه چیز تموم شد

البته درد داره اما مهم نیست

ادامه مطلب
دوشنبه هفتم آبان 1386 | لينک ثابت | ورونیکا |


خوشم می یاد استاد گول زدن خودم هستم

خدا را شکر تو این عشقم شکست خوردم

شکست دیگه ای نبود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

برم دیگه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

این قلبمم من را کشته

از هر کی خوشم می یاد سرم می خوره به سنگ

ولی مهم نیست چون خدایی که من دارم

از اعماق چاه هم درم می یاره

همیشه وقتی خدا نجاتم میده تعجب می کنم

چون خداییش نه خوبم نه هیچی دیگه

ولی خدا جایی که فکر می کنم دیگه هیچ راهی نیست دستم را می گیره

 مصطفی جون دنیا خیلی کوچیکه اون شب اسنک خونم افت پیدا کرده بود واسه همین

اسنک می خواستم

اوووووووم اصلا شما هیچ وقت اسنک ندارین تازه چند روز

پیش هم کیک نداشتین

دیگه اینکه امروز ی خانومه گفت تو با این همه خوشبختی چرا ناراحتی؟

من نگاش کردم گفتم: درد من بی دردیه

خدایی ادم باید خل باشه که از بی دردی بمیره

مثل من

البته من به اون خانوم گفتم درد بی دردیم را

خانومه خندید بعد گفت اشتباه می کنی

حتما تو دلش گفته چقدر من خلم

تازگیها جو من را گرفته فکر می کنم خیلی مهمم

واقعا که یکی من را از تو جو بکشه بیرون

هر چند الان دیگه از تو جو در اومدم

اووووووووووووووووووووووووم

دیگه هیچی

وقتی ادم میرسه به هیچی میمیره

لعنتی امروز کلاس دارم اما نمیرم

اصلا حوله خودمم ندارم

فردا هم حوصله ندارم

همین طور پس فردا

و...

دیگه ایکه صلح خیلی خوشمله

اون روز داشتم می رفتم خونه دوستم

بعد یک خانومه با مامانش با یک بچه ۶ ماهه حدودا و یک بچه ۳ ساله بودن

بعد مامان خانومه دست بچه ۳ ساله را میده به مامانش {مامان بزرگه}

بعد مامانش به بچه ۳ ساله می گه کثافت دست من را ول نکن

اخه زن دیوونه اون کثافت نیست ان یک فرشته است که ۳ ساله از بهشت اومده

بعد یک کم رفتن جلوتر

مادربزرگه می گه من بزنم تو سرش که دست تو را دیگهول نکنه

بعد هم صدای گریه بچه اومد

خدایا به کی ها بچه میدی؟

اصلا کار خدا به من چه

حتما خودش بهتر میدونه

 

 

 

 

ادامه مطلب
دوشنبه هفتم آبان 1386 | لينک ثابت | ورونیکا |


اوووووووووووووم

این چند روزا با این لنزام خیلی بد رفتاری کردم حالا زدن چشم من را داغون کردن

چند روز پیش سر کلاس چشمم خیلی می سوخت

منم همش با دست چشمم را می مالیدم

بعد باز م می سوخت خلاصه بچه ها گفتن

 برو چشمت را بشور یا دستمال اب بزن بگذار روی چشمت

منم ۳ سوت از تو کیفم یک بطری اب با دستمال کاغذی در اوردم

بعد دستمال را گذاشتم رو سر بطری که اب نریزه ر زمین

چون خیر سرم استاد سر کلاس بود

خلاصه همه بچه ها هم می خندیدن

بعد دستمال اب زدم گذاشتم رو چشمم

ولی بازم داشتم از سوزش می مرد

بعد با همین انگشت های کثیفم لنزم را در آوردم 

حالا بچه های همش می گن برو دست هات را بشور بعد در بیار

بعدم می خواستم دوباره بگذارمش تو چشمم نمی رفت چون خشک شده بود

جعبه اش هم همراهم نبود

به مامانم وسط کلاس زنگ زدم که لنزم خراب شد و اله شد و جیمبله شد

من مجبورم بندازمش دور

خیلی بدم می یاد استاد سر کلاس باشه من برم بیرون از کلاس

خاصه لنزم را گذاشته بودم رو میز یک کم ازمایش روش انجام بدم

دیدم خیلی سفت شده

منم ششه ابی که داشتم را برداشتم تو درش اب ریختم

بعد لنزم را انداختم توش ببینم رم می شه یا نه

بعد دیدم نه دیگه اصلا نرم نمی شه

تازه اول کلاس هم با موبایلم وصل شده بود به اینترنت وبلاگ گیلاسی را می خوندم

اخر کلاسم زنگ زدم به دوستم ازاده

اما ایدا موبایلش را جاب داد منم چون استاد داشت حاظر غایب می کرد نفهمیدم ایداست

بعد ایدا گفت سپیده جون صبر کن گوشی را بدم به ازاده

بعد داشتم از ازاده معذرت خواهی می کردم که همش

ایدا را با اون اشتباه می گیرم

که استاد گفت :شما راحت باش

خوب خلاصه

چند وقت بود چشمم می سوخت حس می کردم یک شی خارجی تو چشممه

بعد ولی واسم مهم نبود لنز می گذاشتم

اما اولش یک دنیااز چشمم اشک میومد قرمز می شد

ولی بعدش درست می شد

خلاصه یک وز صبح از شدت درد بیدار شدم

اول فکر کردم زیر چشمم زخم شده

بعد رفتم تو اینه دیدم ورم کرده

حالا همش درد دارم می میرم دیگه از درد

حالا دوستام میگن تا تو باشی که شصت پات را نکنی تو چشمت

حالا این بماند

توی دانشگاه یکی اومد گفت بیا با هم دوست بشیم منم مودبانه گفتم نه

بعد به دوستام گفتم

حالا همه من را دست انداختن

این یکی را داشته باشین

قبل از اینکه با وحید دوست بشم

یک پسره بود معتاد بود خلاصه باهاش میرفتم ۱۲ قدم تا ترک کنه

که بعد وحید اومد اون رفت

چند روز پیش داشتم می رفتم خونه دوستم

یک صدای مردونه شیدم که گفت: سلام سپیده

من

برگشتم دیدم پسر معتاده هست

خلاصه گفت ترک کردم بعد گفت تو به من قول دادی ترک کردم باهام دوست بشی

منم گفتم حالا دوست که اشکال نداره

امروز رفتم دانشگاه از کلاس ۱۲ نفریمون که ۹ تا دختر داره

۵ نفر گیر دادن که اون پسره دیگه کی بود؟

دوستم می گه خاک تو سرت بیا خودم یک عالمه پسر خوشگل سراغ دارم

منم می گم بی خیال دیگه دور این کارها را خط کشیدم

اونم واسه این باهاش رفتم بیرون که دوباره معتاد نشه

من غلط می کنم دیگه به کسی قول بدم

دوستم می گه خوب خره هر کی تو را با اون ببینه که فکر نمی کنه باهاش دوست نیستی

 همه فکر می کنن

دوست پسرته

منم دیگه با هیچ پسری دوست نمی شم

الان زندگیم خیلی جالب تره

تازه فکرش را بکنین از یکی خیلی خوشتون بیاد

بعد همون ادمه به همه ۷ بار نگاه کنه فقط به تو ۱ بار نگاه کنه یعنی می شه ۱ به ۷

خلاصه کاملا نشون میده که از من خوشش نمی یاد

منم فقط نگاش می کنم

تازه من را که می بینه به زمین نگاه می کنه

بس که من مزخرفم

اما اشکال نداره من تا جایی که بشه نگاهش می کنم

اصلا من خیلی بدم

من

Girl On A Bench

می دونم که یا من خیلی بدم

اما اون چیزی که نشون میده بدی منه

یا

نه هیچ یایی وجد نداره

 

 

 

 

 

ادامه مطلب
یکشنبه ششم آبان 1386 | لينک ثابت | ورونیکا |


من خوشمل

یک روز ماتیک نارنجی زدم رفتم حرم

دم در گیر دادن ماتیکت را پاک کن

 البته خانومه گفت : دختر خوشگلم ماتیکت را پاک کن

منم ماتیکم را پاک کردم

توی حرم

یک دختره اومد پیشم

بهم گفت: الان پفک خوردی؟

من : نه عزیزم

دختره : چرا الان پفک خوردی دور لبات نارنجیه

من: نه عزیزم ماتیکم نارنجی بود پاک کردم این شکلی شد!!!!!!!!

 

ادامه مطلب
چهارشنبه دوم آبان 1386 | لينک ثابت | ورونیکا |


حس من

 

یک دل می گه عشق و شکست

یک دل می گه میمیرم بی نفس

یک دل می گه برم و

یک دلم می گه خو کن به هوس

یک دل می گه پر رنگ و ریاست

یک دل می گه این رویای ماست

یک دل می گه بگم و

یک دلم می گه فردا با ماست

یک دل می گه پر از عشقم هنوز

یک دل می گه که بساز و بسوز

سر کن بی فروغ خو کن به دروغ

این عمر دو روز

یک دل می گه پر از عشقم هنوز

یک دل می گه که بساز و بسوز

سر کن بی فروغ خو کن به دروغ

این عمر دو روز

یک بوم دو هوا خستم به خدا

نمی خوام و می خوام بشم از تو جدا

رویای عزیز

در دید و گریز

بی عشق نمی تونم به خدا

یک بوم دو هوا خستم به خدا

نمی خوام و می خوام بشم از تو جدا

رویای عزیز

در دید و گریز

بی عشق نمی تونم به خدا

سلطان قلبم

بی تو سرابم

الوده فکر ناجور و تردید

برگرد و از من عشقی بنا کن

کا نون روحم به عشق تو لرزید

می دونم که امروز فهمیدی

نمی خواستم بفهمی

چون عشق من به تو می خوام یک طرفه بمونه

چون احتمالا تو مجرد نیستی

هر چند خیلی بلبشویی

دلم می خواد تو سکوتم

وقتی می بینمت دلم بلرزه و بریزه

تو نبینی اون لحظه من را

راجع به من تیز بازی در نیار همه

می دونن که تیزی

اگه تو فامیل اون باشی که تابلوه باهوشی زیادی

بعدم اینکه ترجیح میدم دوست داشتنم تو خودم باشه

دیشب سورپرایز شدم دیدمت

امروزم نه امروز نه

امروز همش نگران بودم

امروز ازت عکس گرفتم ایییییییییینه

اووووووووووووووووم فعلا می سوزم و می سازم

تا ببینم چی میشه دنیا

نیدونم تو واقعی هستی

یا یک دروغ بزرگ

 اوووم از دوست داشتنت لدت می برم

هر چند دروغ باشی

هر جا لذت باشه منم هستم

و تو الان بزرگترین لذتمی

اولش خوشم نمی یومد

بعد نمی دونستم این همه نزدیکی

بعد یهو ازت خوشم اومد

بعد فعلا از چنین حسی به تو خیلی خوشحالم

بلبشوی با نمک

اووووووووووم

ووای اصلا نمی خوام بهت فکر نکنم

 پا همونجا میره که قلب میره

 اووووووووم اصلا تو غلط می کنی که

می خوای کشف کنی حس من را

تو راه خودت را برو منم راه خودم را میرم

اووووووووووم

به خدا کارت اشتباهه که می خوای حس من را کشف کنی

من که ابراز نکردم

اما می ترسم موضوع خشت خام باشه

با دوستت دست میدی

من را نگاه می کنی

جالبه

این اخرین نوع دست دادنه

خدایا اگه من خرم تو منو ببخوش

اما

اگه اون خره اصلا نبخشش

در ضمن وحید خان تو مشکل من نیستی مشکل من منم

باهات تماسی نمی گیرم

چون مسخره است تماسم

فقط اگه اینجا را خوندی بدون

باهات مشکلی ندارم

 

 

ادامه مطلب
سه شنبه یکم آبان 1386 | لينک ثابت | ورونیکا |



Designed By :HAMRAZ