تبليغاتX
آزادترین دختر دنیا








پراکنده گویی

وحید میگه من دلم واسه هیچکی تنگ نمی شه فقط کافیه بدونم اون سالمه

پررو اما خوب آدما متفاوتن فعلا بهتر تفاوت ها را درک کنم

اتفاقا واسه وحید فال قهوه گرفتم

خیلی خوشمان آمد

یک قسمتش دختر پسر بودند خیلی عکسش باحال بود تا حالا این شکلی ندیده بودم

تو قهوه

اما وحید که همش ضد حال میزد آخرشم تو فنجان را با انگشت خراب کرد

بعد سحرجون زنگ زد وحید به من گفت جواب بدم

من که نمی خواستم بیچاره سحر جون کلی شوکه شد

بعدم اینکه آها

این پسرای این کلاسمون خیلی بی ادبن

امروز پسزه معلوم نبود داره چی کار می کنه با شلوارش

هی می گفت ببخشید ببخشید بعد یکی از پسرها گفت اه حالمون به هم خورد تمومش کن دیگه

منم اصلا نگاه نکردم پسره پررو

دیگه اینکه با یکی از دخترای دانشگاه واقعا کارد و شمشیرم

نمی دونم چرا

ولی فکر کرده از دماغ فیل افتاده به هم آسیب نمی رسونیم ولی از هم بدمون میاد

نمی دونم یک فکری زده به سرم خیلی احمقانه است ولی شاید عملیش کنم تا احساسام داغون بشه بشکنه تمم بشه

دیگه از یک چیزی حیلی می ترسم اونم قبض موبایلمه

و آها م جون وحید را به بزرگی حودت ببخش

دیگ اینکه وحید امشب خیلی خوشگل شد بود به چشم من که ماه بود

اما وحید بد عکسه

عکسش بی ریخت میشه همیشه

الهی بگردمش

آها توی فنجون وحید یکی عکس آدم خندون بود

یکی عکس گربه خندون

دیگه آها این کنکور پیام نور از همه دنیا برام مهمتره

آها حنا و آرزو گفتن که وحید خیلی خوش مشربه و باهاش خوش می گذره

 بچه ها گفتن ما نسل سوخته ایم جدا نسل بعد از جنگ

همش عدم شادی

عزاداری بخوره تو سر این شیخ های نکبت البته به کسی بر نخوره

دیگه اینک فنجون وحید یک قلب مینیاتوری یا شکسته بود

وحید جونم

تولدت مبارک

 

 

 

 

 

 

 

 

ادامه مطلب
دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386 | لينک ثابت | ورونیکا |


 

 

 

 

 

 

 

ادامه مطلب
یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386 | لينک ثابت | ورونیکا |


چند روز دیگ تولد وحید تپلیمه

واسه همین کمی هیاهو دارم کمی نگرانم

امروز یاد گرفتم چه جوری فال قهوه بگیرم

خیلی باحاله

همش دوست داشتم فال قهه را یاد بگیرم

یک دزد سر گدن بود گفت اگه ۱۷۰۰۰۰ تومان بدی

بت یاد می دم

خا را شکر خر نشدم که بدم

اما دیروز مجانی یاد گرفتم

خیلی زیاد آسونه

من که کلی حال کردم

کلا امروز روز خیلی خوبی بود

فقط بعضی جاش ضدحال بود

بعدم اینکه با دوستای جدیدم خیلی حال می کنم

درسام برام آسون شده

و زندگی عالیست

 

ادامه مطلب
شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386 | لينک ثابت | ورونیکا |


با وحید و شیوا و حنا و آرزو رفتیم

جمعمون خیلی خوب بود اما

خداییش بستنی من و وحید بد مزه بود

حنا و آرزو گفتن بستنیشون خوبه

چون بستنیمون متفاوت بود

بستنی اونا یک چیزی مثل قهوه بود

واسه من و وحید بستنی میوه ای بود

واسه شیوا قهوه بود

اه من خیلی لین وحید جونم را دوست دارم

نقل مجلسه

یعنی مجلس را خوب می گردونه

دیگه اینکه

خیلی ماهه

اه من از اون قسمت بستنیم که اصلا خوشم

نمی آمد واسه وحید ریختم

حنا گفت:وااااااااااااااااااااااااااااااااااااای

منم ترسیدم

بعد تو دلم ارزو کردم وحیدم قهر نکنه

اما اون گفت که اشکالی نداره

منم شاد شدم

و اون منو بخشید

حنا جون عزیزم قلب من با باتری کار می کنه

مخصوصا راجع به وحید

بعد نظر شیوا راجع به وحید این بود

که واقعا مکمل هم هستیم

نظر حنا این بود که محشره و اینکه دو دستی بچسبش

نظر آرزو این بود که واقعا آقاست .

من واسه وحید یک دنیا میمیرم

بعد هم شیوا گفت نازی چقدر پشمالوه

و حنا و آرزو گفتن که خیلی مردونه است

و کلا جذابه

و یک عالمه حرف دیگه

حالا من وحید می خوام

هیچ کی نمی خوام فقط وحید می خوام

آها بعد من به وحید گفتم که اگر بخوام مهریه

بگییرم ۵۵۰۰تا سکه بهار ازادی می گیرم

بعد وحید گفت پس صبر کن تا موهات رنگ دندونات بشه

منم مشت زدم بهش و گفتم که پرروه

بعد وحید گفت خوب برو موهات را سفید کن تا خدا را گول بزنی

اما از اونجایی که نمی خوام مهریه بگیرم

و می خوام همه چی نصف باشه و حق طلاق

و حضانت بچه ام را داشته باشم

بهشون گفتم که مهریه نمی گیرم  حقوق

را نصف می کنم

و ارزو گفت اگه خوشبخت نبودی چی ؟

گفتم خوب اون وقت حق طلاق با منه

میرم طلاق می گیرم

بعدم کمتر از یک هفته شوور می کنم

تازه اگه شوورم پیدا نشه دوست پسر میگیرم

اما هیچکی شوور اول آدم نمی شه

خلاصه

واسه تولد وحید نانازم چی بخرم؟

یک چیز رویایی بگین

دل وبلاگ هم واسه نوشته های وحید جونش تنک شده

 

 

 

 

 

 

 

 

ادامه مطلب
دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386 | لينک ثابت | ورونیکا |


 

 

 

ادامه مطلب
شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386 | لينک ثابت | ورونیکا |


: روسري هاتوتو بکشيد جلو تا يادتون بره:

 1 ) شهرام جزايري چي شد

 2)سد سيوند آبگيري شد

 3) بنزين سهميه بندي شد

4)قيمت مسکن ده برابر شد

 5)بيکاري و فقر سطح وسيعي از جامعه را فرا گرفته

 6)ميوه و گوشت قيمت خونه ...

7)ايران تحريم شد.....

8) دارو و درمان در توان همه نيست.

 9)......

ادامه مطلب
شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386 | لينک ثابت | ورونیکا |


زندگی سخت

یکی از دوستام

که سخت ترین محکم ترین

دختر در گروهمون بود

دیروز فهمیدم می خواسته خود کشی کنه

و دو جا از دستش را با سیگار سوزونده

باورم نمی شد

بهش گفتم عزیزم تو منفی شدی و از این حرفها

ببین من و وحید میریم پیتزا به من یک دنیا

خوش می گذره چون منفی بین نیستم

بعد

 

 

اون گفت مامان بابام دو هفته از هم جدا شدن

منم از عرش افتادم رو فرش

و متلاشی شدم

از اون موقع دیگه خوش گذرونی برام مرد

دیگه شاد نیستم

دیگه می فهمم دیگران چی می گن

همین

بیچاره دوستم

تازه از دوست پسرش هم امروز جدا شد

و گفت دیگه سپیده هیچی برام نمونده

این اخرین ثانیه بدبختی است

ادامه مطلب
چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386 | لينک ثابت | ورونیکا |


آدمک آخر دنیاست بخند

 آدمک مرگ همینجاست بخند

دستخطی که تورا عاشق کرد

شوخی کاغذی ماست بخند

آدمک خر نشوی گریه کنی

کل دنیا سراب است بخند

آن خدائی که بزرگش خواندی

به خدا مثل تو تنهاست بخند

ادامه مطلب
یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386 | لينک ثابت | ورونیکا |


یک مهمونی

ایول من و وحید دیروز با یک وبلاگ نویس دیگه و دوست پسرش رفتیم بیرون

بیرون که نرفتیم رفتیم پیتزا

من وحید را دیروز ۲ بار دیدم

وحید اومد به من گفت با اونا که رفتیم بیرون شر بازی نکن خانوم باش

وااااااااااااااااااااااا جل الخالق مردم یعنی وحید جون چه خواسته ها دارند

خلاصه آها واسه وحید یک مجسمه خوشگلم خریدم

بعد هم رفتیم پیتزا

من که نمی تونستم خانوم باشم

در نتیجه دپرس شده بودم

اخه اونا راجع به کار با هم صحبت می کردند

منم یا به اونها نگاه می کردم یا دیگران

یا غصه می خوردم چرا وحید با من نمی حرفه

خلاصه وااااااای یک جا نزدیک بود اشکم در بیاد

که خلاصه وحید نگاهم کرد و بخیر گذشت

چون مطمئن بودم اگه گریه کنم به این زودی ها تموم نمی شه

واییییییی الهییی یک نینی اونجا بود که من عاشقش شدم

من از این نینی ها می خوام

آها م جون خیلی کم غذا می خوره

۴ تا برش از پیتزا خورد فقط

اما من همه پیتزام را خوردم و حیدم خورد

دوست پسر م جون هم خورد

آخ جون یک شب هم با فواد وحید و دوست دختر فواد میریم کوهستان پارک شادی

یا شایدم وحید ماشین فواد را بگیره نمی دونم

اه لاکم خیلی زشت بود ولی لاک بود دیگه

اره لاکم خیلی زشت بود

آها اونجا من یک لیوان نوشابه ام را هم نخوردم ولی اون ۳ نفر با هم یک نوشابه خونواده خوردن

بعد وحید گفت سپیده نوشابه نداریم برای تو

بعد من گفتم :الان می خواستی من را اذیت کنی دیگه!!!!!!!!!!

وحید گفت: اوهوم

بعد منم گفتم:پس حالا  من را ببوس

البته که نبوسید

ولی خوب

آها آخرش که من  و وحید سوار تاکسی دربست شدیم

خیلی خوش گذشت همش تو بغل وحید بودم

 ایول وحید

وای ولی خداییش اگه آزاده فهمیده باشه من اون روز

داشتم از حسودی می ترکیدم خیلی زشته

باید ازش بپرسم

وحید گفت آزاده هم فهمید

من آرزو می کنم نفهمیده باشه

 من وحید را در تنهایی دل خویش به تنهایی دوست می دارم

من وحید را تنها دوست دارم

در میان جمعی بیگانه دوست دارم

چون اون وقت فقط با من حرف می زنه

مرکز توجهش هم منم

خوبی این مهمونی این بود چیزهای خوبی آموختم

و راجع به وحید هم چیزهای بیشتری کشف کردم

 

 

 

 

ادامه مطلب
چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386 | لينک ثابت | ورونیکا |


از هر چی مرد روی کره زمینه متنفرم همشون رذل پست کثیف ناسپاس پررو حق نشناس همشون گندترین موجودات خدایند هیچ معذرت خواهیی در کار نیست از هیچ مردی همشون زنها را تا حد مرگ ناراحت می کنند شکنجه میدن و عذاب میدن مردها فقط باعث آزار خانومها هستند ازتون متنفرم

بازیچه های سفالی من آدم درون شما پیدا نمی شه

شاید وحید تا حالا اون را شبیه هیچ مردی ندیدم

اما از همه متنفرم

شما جز شغال هیچی نیستین

هنوز اونم نمی شناسم شاید یک شغال دیگه نمی دونم هیچی نمیدونم

الهی دستاتون بشکنه و اندام قدرتمندتون

اگه اندام قدرتمندی نداشته باشین برام ذره ای مهم نیستین

حتی اندازه یک ارزن

یک مشت موجود نکبت که فقط رییس جنگن

هنوز نمی دونم چه اتفاقی افتاده بیجاره آنها

متنفرم

ادامه مطلب
شنبه هشتم اردیبهشت 1386 | لينک ثابت | ورونیکا |


امروز اولین روز آینده است

وای امروز دلم یک دنیا خوشحاله

به خاطر مامان بابا و دو تا خواهرام معجزه خونواده ام

سلامتی همه عزیزانم

و خودم

دلم می خواد اول از خدا به خاطر این همه عشق و مهرش به خودم تشکر کنم

 

و خونواده ام

اگر یکبار دیگه زندگی می کردم

 

همه این اشتباهاتم را مرتکب می شدم  به جز بعضی هایش را

چون خوش باید بگذره

دنیا یک مسافرته

مسافرت هم باید خوش بگذره

اما بیشتر درس می خوندم

با خدا مهربونتر بودم

این همه راجع به چیزهایی که نمی دونم

کمتر تعصب به خرج می دادم

دوست داشتم تو کشوری به دنیا می امدم به جای اینکه

روی صندلی روبروی وحید بشینم

تو بغل وحید بشینم

دوست داشتم خیلی آزادتر بودم

هیچ کس را با خودم مقایسه نمی کردم

سعی می کردم از وقتم استفاده بهتری بکنم

وقتی که حرفم را کسی نمی فهمید اونقدر

پافشاری می کردم تا اون فرد کار و حرفم را درک کنه

نه شب موقع خواب گریه کنم

باز هم ترجیح می دادم

دیگران من را شیدا بدونند تا عاقل

دوست داشتم زودتر مستقل بشم و در نتیجه زودتر حامی بشم

زودتر از دنیای مصرف کننده وارد دنیای تولید کننده بشم

دوست داشتم زودتر متوجه بشم که زن بودن محدودیت در دنیا نیست

بلکه محبوبیت است

زودتر بفهمم یک زن برای هویت داشتن به تکیه کردن به یک مرد احتیاجی نداره

بلکه زن هم باید تکیه گاه باشه

یک یک برابر

زن و مرد برابر هستند

ولی مساوی نیستند

دوست دارم الآن دوباره زندگی کردن را یاد بگیرم

 جونم به خاطر اینهمه صبر و محبتت ممنونم 

  جون یک دنیاااااااااااااااااااااااااااااا معذرت می خوام

هیچکی ندونه خودم که می دونم چقدر بد بودم

و چقدر تو صبور بودی

منو ببخش

 تازه با  جون عینک آفتابی خریدم

 

 هاااااااا من برم دیگه امتحان فکلم

ادامه مطلب
جمعه هفتم اردیبهشت 1386 | لينک ثابت | ورونیکا |


وحید مهربون می شود

وای خدایا شکرت وحید را امروز دیدم بعد از ۱۰۰ سال

حخداییش ۱۰۰ سال نبود ولی خوب طولانی بود

دیگه اینکه هم با هم رفتیم کافی شا هم ییتزااااااااااااااااااااااااااااا

وااااااااااااااااای پیتزاااااااااااااا

ای ول وحید

تازه کلی هم بهش تکیه دادم بعد ۱۲۰ سال

 

بعدشم

آها این وحید از تو کیفم که شلخته بازار بود

داشتم کارت دانشجویی پاره پوره ام را پیدا می کردم بهش نشون بدم

بعد اون نوشته را برداشت و شروع کرد خوندن

اولش فکر کردم مهم نیست

بعد دیدم خوند من و وحید سال ۸۷ چی؟

منهم جیغ زدم بعد به زور کاغذم را گرفتم

اما بعد که رفتیم پیتزا

گفت اگه می خوای تا سه شنبه هفته دیگه ببینمت اون کاغذ را بده من بخونم

منم دادم تازه وحید نمی گرفت من ساده سوتی دادم

که ازدواج ونکوور سپیده وحید

بعد وحید گفت یادم باشه بعدا برات درخت بخرم بهش تکیه بدی

گفت فهمیدی چی گفتم منم گفتم آره

اگر دیدی جوانی بر درختی تکیه کرده  بدان

عاشق شده است و گریه کرده

آرزو بر جوانان که عیب نیست

تازگی از هر ۱۰ تا آرزوم ۹ تاش برآورده می شه

تازه خیلی هم با وحید بهم خوش می گذره

وحید به من می گه

تو نخوردهمستی

چون هر وقت بخوای ناراحت می شی

خوشحال می شی

جیغ می زنی

داد می زنی

عالم مستی هم همینه  بچه جون من شجاعت متفاوت بودن را دارم

دیگه اینکه یک جایکی زنگ زد به وحید

وحیدم گفت در موقعیتم

بچه ها را بفرست بیان

اه اه مثل بسیجی ها حرف می زد منم شک کردم بهش

خیلی از این آدم ها بدم می یاد اما به هیچکی بر نخوره

خلاصه که دستم را حلقه کردم دور گردنش و تا

وقتی خیالم راحت نشد ول نکردم

تازه دفترچه خیلیی شخصیمم من فراموش کردم برد خونه و خوند خیلی بد جنسه

 

این شعر را وحید برام نوشت

در سپیده دمان پروانه ای باش

شادمانه رو سوی باغبان

بنشین روی گونش

شادمانه بنمایی باغبان

 

 

ادامه مطلب
سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386 | لينک ثابت | ورونیکا |


بالا و پایین زندگی

دیروز تو دانشگاه خیلی خوش گذشت

یکی از استادامون محشره

به قول مهناز کلاس این استادمون از پیک نیکک بیشتر خوش می گذره

تازه ۹ واحد ترمدیگمون هم با این استاد داریم

خدایا شکرت

استاد:بچه ها این ترم خیلی کلاس شاد بود ترم دیگه این جوری نیست

مهناز:استاد ما هم می خواستیم بگیم این ترم باهاتون خیلی شوخی کردیم ترم دیگه از شوخی خبری نیست

استاد:جدی گفتم

مهناز :استاد منم جدی گفتم من هر ترم بگذره خشن تر می شم استاد فکر کنین من فوق لیسانس بگیرم چی میشم!

استاد ما دانشجوی  فوق لیسانسه هم استاد ماست هم دانشگاه آزاد قوچان هم درس می خونه هم گیم بازی می کنه و کارتون و فیلم می بینه

دیروز استاد داشتت به خط بچه ها نمره می داد من کمترین نمره را داشتم با نمره ۲

استاد: بچه ها client چیه؟

من و میترا جواب دادیم

مهناز:استاد ما هم می دونستیم ولی بلد نبودیم چه جوری بگیم فن بیانمون خوب نیست

استاد خوش به حال شما انقدر فن بیانتون خوبه

وای استاد خط خوب فن بیان خوب استاد خوب

می گن گل بی خار فقط خداست ولی

ماشالله شما هم گل بی خارین

بچه ها می خوان اردو برن تهران از منم خواستن برم چون همه کلاس هستن

اما من نمیرم تصمیمات دیگری دارم برای زندگیم

استاد :بچه ها علم بهتره یا ثروت؟

من:ثروتتتتتتتتتتتتتت

مهناز:استاد از سپیده بپرسین همش کتاب

"من چگونه ثروتمند بشم"

"چگونه پول های خود را روی هم بچینیم"

می خونه

بعضی از بچه ها گفتن علم بهتره

استاد گفت به نظر من هم ثروت بهتره

مثلا استاد دانشگاه را با یک تاجر مقایسه کنین

من:وای من تاجر را بسیار گرامی میدارم

به نظر من فقر ریشه همه فسادها ست

وحید را ندیدمهنوز

دلم براش تنگ شده

ولی خوب همینه که هست

یک شب داشتم یک کار بی نهایت اشتباه می کردم

صدای زوزه گرگ شنیدم

به نظر شما واقعیه یا خیالی گرگ نفرین شده؟

دیگه یکبار خیلی ناراحت بودم وحید را ۲ هفته ندیده بودم

بعد زنگ زدم بهش که بریم بیرون اون گفت باشه

ولی مامان بابام گیر دادن که نمی شه

منم با یک عالمه گریه زنگ زدم وحید

وحید مامانم اینا نمی گدارن بیام

قول بده فردا صبح بیای

وحید:باشه گریه نکن

من:قول میدی؟

وحید:آره

خوشحال شد که وحید قول داد چون هیچوقت قول نمیده

گوشی را قطع کردم بعد چند دقیقه

وحید اس ام اس زد برم چت

منم شاااد رفتم چت

وحید:این مسخره بازی ها چیه در آوردی امروز از خودت!!!!!

من:

وحید:یک کاری نکن که از چشمم بیفتی

تا الانش هم افتادی با این کارت

وحید:کار نداری؟

من:فردا می یای؟

وحید:نه

وحید:من عاشق کارمم هر کی هم بخواد واسه من و کارم مشکل ساز بشه باهاش کار ندارم

من:

وای خدایی اون روز داشتم میمردم از غم

البته فرداش ساعت ۶ هم را دیدم

اما من غمگین بودم می خواستم گریه کنم

وحید:گریه نکنی که حوصله ندارم!!!!!!!!!۱

من:

اخه من خیلی وحید را دوست دارم خوب وحیدم من را دوست داره

ولی همش یعنی بیشتر من بهش نزدیک می شم

اون همش فاصله می گیره یا نزدیک نمیشه

یک بار دیگه

وحید گفت:من فقط ۱۰٪ از محبتی که می تونم به تو می کنم

من:

وحید:ناراحت نشو که حوصله ندارماون وقت منم ناراحت می شم

داشتیم یتزا می خوردیم

من:

خداییش وحید خدای ضد حال هست مخصوصا به من که خیلی دوستش درم

وقتی وحید از این حرفها می زنه آدم می خواد بمیره

ولی خوب به اینده امیدوار باشید

تازگیها حس ششمم خیلی خوب شده

من وحید می خوام

 

در ضمن من خودم هر دوی اینها را که می نویسم تجربه کردم

 ۱.

درد تاریکیست درد خواستن

رفتن و بیهوده خود را کاستن

سر نهادن بر سیه دل سینه ها

سینه آلودن به چرک کینه ها

در نوازش نیش ماران یافتن

زهر در لبخند یاران یافتن

زر نهادن در کف طرارها

گم شدن در پهنه بازارها

 

به نظر من دوست نداشتن بهتر

از دوست بد داشتنه

اما این یکی محشره

 

آه ای با جان من آمیخته

ای مرا از گور خود انگیخته

چون ستاره با دو بال زر نشان

آمده از دور دست آسمان

 

وقتی با وحید می خوام قهر باشم

این حس را دارم

 

بیش از اینها آه آری

بیش از اینها می توان خاموش ماند

می توان ساعات طولانی

با نگاهی چون نگاه مردگان ثابت

 

من و وحید از همه لحاظ با هم فرق داریم

واسه همین تا حالا پلیس بهمون مشکوک نشده

خدا را شکر

وحید که چاق بود ۹۵ کیلو بود

 اما حالا لاغر شده ۸۷ کیلو

کاش باززم چاق بشه

من دیروز وزن کردم

خدا کنه درست باشه با کیفم ۴۹ بودم

ای ول یعنی یک کم تپلتر  شده

من خیلی لاغر بودم اولش

حالا بهتر شدم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ادامه مطلب
یکشنبه دوم اردیبهشت 1386 | لينک ثابت | ورونیکا |



Designed By :HAMRAZ