|
|
|
|
اووووووووووووووووم
این کار عمل خیلی خوبیست گاهی چیز هیجان انگیزی به مغز شخص می رسد که باید فورا آنرا به مرجله اجرا در آورد و اگر شخص صبر کند و بخواهد راجع به آن کار فکر کند روح آن کار از بین می رود همه آدمها خوبن مثلا وای نه این کارم خیلی افتضاح بود هرگز فراموش نمی کنم اما یک دنیا خاطره خنده دار دارم که تا حالا خنده دارترینش این بوده هر چند ازش ۲ ماه می گذره اما می دونم که اثرش مدتی ادامه خواهد داشت تصور کنین از یکی خیلی خوشتون می یاد که هم دور از دسترس هست هم باید همون دور بمونه اما شما جسارت می کنین و بهش می گین احساستون را هر چند که اون دیده بود و تموم دیوارها ناگهان می شکنه اونوقت درسته که اون خیلی مهربون برخورد کرد خیلی آروم و موقر از کنار موضوع گذشت که هنوز کابوسش را فراموش نمی کنم اما نگاههای معنادارش را که نمی تونم نادیده بگیرم یا حتی به خاطر اینکه فامیلیم می تونه توی فامیل این موضوع مثل بمبی بترکه ولی همیشه یکی از داغترین بحث ها برای جمع های دوستانم هست وقتی می خوایم بخندیم و از حماقت هامون بگیم هر چند من دیده بودم حلقه طلایی دور ماه را اما چون نقره ای نبود فکر کردم شاید خواب باشه حماقت تا این حد ولی واسه روزهایی که کسل شدی و حوصلت سر رفته اینها دلیل های خوبی هستن برای خنده ادامه مطلب
اصلا باورم نمی شه امروز دومین روز بود که امانوئل را دیدم و فرانک خانوم به امانوئل گفته تو برای من مثل برادر می مونی و باید از هم جدا بشیم بعد امانوئل می گفت ببین پسره توی نوار می گه اگه تو بری عاشق نمی شم فرانک میگفت خوب این حرف دل تویه حرف دل من نیست و من به سمت دیگر نگاه می کردم و گریه می کردم خدا را شکر وحید را در پوست دختر هم دیدم تک تک کلمات وحید را می گفت خوب تو منو می خوای من نمی خوامت من چه گناهی دارم اصلا من احمق بیشعور اشغال چرا چسبیدی به من ولم کن من به درد تو نمی خورم و امانوئل در حیرت بود که اون آدم کجا رفت اونی که قبلا بود منم مات و مبهوت گریه امانوئل را ندیدم فقط صورت و چشمهای سرخش را دیدم همش به فرانک می گفتم فرانک تو مجسمه زن وحیدی در برابر من فرانک کوتاه بیا می گفت نه وقتی من هیچ حسی بهش ندارم خوب چی کار کنم چه جوری حس به وجود بیارم می گفتم پس تو غلط کردی ۶ ماه باهاش اومدی بیرون می گه نه اصلا من تا حالا بهت گفتم دوستت دارم من هیچی بهت گفتم منم گفتم تو غلط کردی تو که می دونستی امانوئل احساسی هست فرانک گفت: اصلا من هیچکی را دوست ندارم دست من که نیست ندارم دوستت ندارم این را که می فهمی اصلا با سپیده دوست بشو بعد امانوئل می گفت من دوستت دارم و گریه می کرد من هم گریه می کردم بعد که فرانک حرفهاش را زد به امانوئل گفت برو دیگه می خواستی بدونی منم بهت گفتم امانوئل تا دم در رفت و برگشت گفت دلم نمی یاد زود ازتون جدا بشم از فرانک متنفر شدم هر چند به خاطر امانوئل فردا هم میبینمش آدمهای احمقی هستن که تا چیزی را به دست می یارن فکر می کنن همه خبرها بیرون از اونجاست بعد من به فرانک می گفتم هر خبریه همین جاست بیرون هیچ خبری نیست من می دونم از اول هم گفتم فرانک اصلا خوشگل نیست بلکه بدتیپ هم هست بد هم آرایش می کنه و همین طور راه رفتنش نشستنش کلفت و مردونه است هیچ ظرافت زنونه توی حرکاتش نیست اولش از ساعت ۱۱ تا ۲ تا که شر می گفت که آره من فلانم و پشمدان
و خر بزرگیم
و من مسیح را دیدم و اونور دیوار را دیدم
و من و امانوئل مثل ببعی نگاهش می کردیم
سپیده توی چشمهای من نگاه کن و حرف دلم را بخون
و من می گفتم نه اونور دیوار را دیدم نه بلدم چشم کسی را بخونم
و نه هیچ غلط دیگری
اصلا هم باهوش نیستم
منم گیج نکن
بعد اون می گفت
و می گفت و می گفت هیچ کس به پای سرعت ایشون در شر و ور گفتن نمی رسید
شر می افت حسابی هم می بافت
امانوئل سرعتش توی حرف زدن مه
دیر هم کلمات را پیدا می کنه
من سرعتم بیشتره
اما به پای فرانک چلچلی نمی رسیدم
بهش گفتم فرانک یک ربع حرف نزن تا امانوئل صحبت کنه
فرانک می گفت خوب حرفهای اون را تو بگو
منم می گفتم اگر من می تونستم
به وحید حرفم را می گفتم
خلاصه از ساعت ۱۱ تا ۲ فرانک شر گفت
و بعد گفت اصلا ساده بگم دوستت ندارم
فقط این آدم های عقده ای می خوات بفهمن که چند تا دختر یا پسر را می تونن له کنن
تنها کاری که تونستم بکنم هم دردی بود
من فقط تکرار تاریخ را توی ۲ جنس متفاوت از خودم دیدم
راستی پیشاپیش کریسمس مبارک ادامه مطلب
امروز بی نهایت خوشحالم هیچ وقت فکر نمی کردم خش اخلاق تر از وحید و آقاتر از اون باشه؟ اما یکی از دوستام که ۳ ساله باهاش چت می کنم و ۱۸ سالشه و پسره ازم خواست برم عشقش را ببینم منم رفتم و قرار بود برای اولین بار هم خودش را ببینم یک پسر خیلی خوشل بود و دختره اصلا خوشگل نبود اما خوش اخلاق بودن هر دوشون اول که برای دختره یک عروسک خوشکل خریدم و یک جعبه کادویی شد ۷ تومان بعد زنگ زدم به ایمانوئل که من سر کوچه هستم اونم با فرانک اومدن اول که نمی دونستیم کی کیه؟ ولی نگاههای مشکوک بعد من رفتم جلو پرسیدم: ایمانوئل اونم گفت : آره بعد من و ایمانوئل و فرانک رفتیم تو کافی شاپ که اونجا هم کوروش بود اصلا فکر نمی کردم ایمانوئل انقدر آقا و خوب و خوشکل باشه بعد هممون رفتیم کافه سنتی برامون چای آور دن فرانک اومد چایی بریزه من گفتم که مگر تو بچه اولی که چای می ریزی هر کی بچه اوله اون چای می ریزه فرانک گفت باشه ایمانوئل هم بچه آخر بود ولی کوروش بچه اول بود خلاصه ایمانوئل خواست چای بریزه فرانک گفت : نه این کار زنونه هست من گفتم: واااای فرانک تو این قرن از این حرفها نزن بعد ایمانوئل گفت : عیسی گفته آدهای بزرگ وظایف بیشتری انجام میدن فکر کنین بزرگتر اون جمع من بودم واسه همین سوسک شدم دو تا پسر ۱۸ ساله بودن فرانک ۲۰ ساله و منم ۲۱ ساله بودم من تقریبا غد بازی زیاد در می یارم اما همه بچه ها یک جوری عد بازی من را رد می کرد ن مثلا اولش ب ایمانوئل گیر دادم که چرا به فرانک کمک نمی کنی بعد به فرانک گیر دادم که چرا حواست به ایمانوئل نبود چایش سرد شد بعد هم این جوری همش من گیر می دادم فرانک و ایمانوئل مسیحی هستن من و کوروش مسلمون ولی توی این گروه خیلی بهم خوش گذشت هیچ جای دیگه این همه بهم خوش نگذشته بود ازشون قول گرفتم هر وقت که این گروه تشکیل می شه منم برم پیششون ایمانوئل گفت مطمئن بودم خوشت می یاد من و فرانک با هم یک گروه بودیم واسه دعوا اما پسرها اروم بودن فرانک خیلی دختر سنتیی بود من شر ایمانوئل آقا و زیبا کوروش هم پسر خوبی بود خوش اخلاق فکر می کردم وقتی برم تو گروهشون حوصلم سر میره اما آخرش واسم سخت بود جدا شدن از گروه زیبایی ایمانوئل را خیلی دوست داشتم فرانک چاق و معمولی بود چهرش ایمانوئل زیبا و خوش هیکل از همون هیکلهایی که من دوست دارم کوروش متوسط یک پسر سفید و خوب از ایمانوئل که پرسیدم اشکال نداره من بازم بیام! ایمانوئل گفت : تموم انرژی گروهمون دیشب تو بودی بعد مدت ها بهمون یک عالمه خوش گذشت به من که یک عالمه دنیا خوش گذشت بعد چون ایمانوئل شبیه پسر داییم بود خوشکل بود و هیکل حالبی داشت خیلی ازش خوشم اومد مخصوصا اینکه من و پسر داییم خیلی با هم خوبیم اون را که می دیدم یاد همین احساست خوبم می افتادم بعد اونم گفت نمی دونم چرا این همه دوست دارم من گفتم شاید چون انرژی هامون یکیه اونم گفت آره دیگه اینکه خیلی خوش گذشت هممون پایه بودیم واسه شیطنت البته پسرها خیلی آقا بازی در می آوردن همش من و فرانک اذیت می کردیم من مونده بودم این پسرهای ۱۸ ساله چه زود بزرگ شدن بعد دیگه هر چی آتیش بود سوزوندم به نظر من خوشبخت ترین زوج دنیا بودن فرانک و ایمانوئل امیدوارم به هم برسن و با هم خوشبخت بشن ادامه مطلب
اوممم من عاشق اینم که سریع همه احساتم را بروز بدم اما من کردم پشیمونم تو نکن که پشیمون نشی تو هم به جرف من نکن که پشیمون نشی همه زیبایی زندگی در احساساتشه این آدمه که ازش خوشم می یاد اصلا احساساتش را بروز نمی ده هر کی که به من می رسه بی احساسه بخشکی شانس یک استاد داریم نکبت استاد ادبیات فارسیه از عرب ها جاهل تره مرتیه واسه ما از تعدد زوجه در اسلام می گه یادم باشه یک بار براش از تعدد زوج قبل از اسلام بگم عرب مارمولک خور نکبت از صبر خوشم نمی یاد اما فعلا که از روی اجبار صبورم امروز به پسردایی گلم زنگیدم کلی حرفیدیم . . . بعد گفت وحید چطوره ؟ گفتم: او نمی دونم این جوری شد .............. پسره نکبت بعد اون گفت آره دیگه همینه دیگه الان چه خبر گفتم: .................. ادامه مطلب
بسوده ترین کلام است دوست داشتن ادامه مطلب
اووووووووووووم همیشه فکر می کردم وحید را دوست دارم که هر متلکی که بهم می گفت باز بر می گشتم پیشش علنا بهم می گفت نمی خوامت مخصوصا این آخری ها و من خر مراد خودم را سوار بودم نه این نبود که دوستش داشته باشم اصلا وقتی یکی به آدم می گه نمی خوامت آدم خر دو گوش نیست که بازم دوستش داشته باشه فقط نیازمندی و نگرانی و ناتوانی من را خر دو گوش ایشون کرده بود دیگه دیگه همین نگران بودم از اینکه به خوبی ایشون گیرم نیاد لا اقل از لحاظ علمش ناتوان واسه پروژ هام نیازمند واسه تفریحامون سپیده جونم تولدت مبارک چه عجب فهمیدی عزیزم از خواب خرگوشیت در اومدی ماهی را هر وقت از آب بگیری تازه است ادامه مطلب
امروز رفتم با یکی از دوست پسرام کوهسنگی اسمش امین بود من یکم ترسویم موقع رفتن بالای کوه کلی جیغ کشیدم یک جایی هم روی یک تیغه سنگ بودم تعادلم را از دست دادم و اون دستم را گرفت و من جیع می کشیدم اون می گفت درست واستا این مهم نیست بعدش داشتیم از کوه می اومدیم پایین دست در دست هم که یک بسیجی هیکل قد بلند و درشت وقیافه خشن اومد قدش ۱۹۰ و.. برای سلام علیک بعد پرسید شما چیکاره هستین که دست هم را گرفتین امین: ما دانشجوییم بسیجی: پس چرا دست هم را گرفتین؟ زن و شوهرین یا نامزد؟ من: ما ۲ تا انسایم که به عنوان انسان دست هم را گرفتیم واسه منم مرد بودن ایشون مطرح نیست انسان بودنشون مطرحه بسیجی : کارت شناسایی دارین؟ من: من ندارم ایشون هم ندارن دیگه؟ بسیچی: لطفا کیفتون را بدین بگردم من: شرمنده جز اموال خصوصیمه هزار تا وسیله دخترونه دارم توش که نمی خوام شما ببینین چه به عنوان انسان چه به عنوان مرد بسیجی: من که نمی خوام دزدی کنم من: چی را می خواین ببینین ؟ دفترام و وسایل دخترونم توی کیفمه بسیجی: لطفا دفتراتون را ببینم که مطمئن بشم دانشجویی من: بفرمایین این دفتر تنظیم خونواده و انگلیسیم اینم دفتر اصلیم بسیجی: شما عقلتون نمی رسه این موقع شب با یک پسر نیای کوه من: مودب باشین عقلمم خیلی زیاده هر جایم دلم بخواد میرم دیگه؟ بسیجی: خونوادت خبر دارن من: دارن یا ندارن به خودم مربوطه بسیجی : پس خونوادت ناراحت می شن از اینکه دخترشون با یک پسر باشه من: نخیر دیوارها فرو ریخته قرن هجر نیست بسیجی : شما اینجا را با اروپا و آمریکا اشتباه گرفتی امین: سپیده کوتاه بیا لطفا بسیجی : پس خونوادت طبیعی هستن ! من : بله بسیجی : زنگ بزن به خونوادت من: درسته که طبیعی هستن ولی ترجیح می دن تو اجتماع مطرح نشه بسیجی: معلومه چی می گی؟ من : بله می گم اونا طبیعین اما دلشون نمی خواد دخترشون پروند ای جایی داشته باشه بسیجی: اگه همسایه ات ببینه ممکنه برات دردسر درست کنه من: ببینه بسیجی: مطمئنی این پسر باهات ازدواج می کنه؟ من: شرمنده من نمی خوام با ایشون ازدواج کنم و ایشون هم با من بسیجی : ۲ روز دیگه اگه خواستی ازدواج کنی ممکنه همسایتون به شوهرت بگه من: بگه شوهرمم ۱۰۰٪ دست دختر داشته بسیجی: ربطی نداره من : اصلا من نمی خوام ازدواج کنم ازدواج کنم که چی بشه اسیر شما مردها بشم بسیجی : من هر چی می گم شما یک چیزی می گین من: همینه که هست امین: سپیده من : معذرت بسیجی: برین شما همش حرف خودتون را می زنین برین کاری باهاتون ندارم موفق باشین من: ممنون امین: ایول سپیده اصلا باورم نمی شد این تویی من : یادت باشه پا رو دمم نگذاری اون وقت هیچ کس را نمی شناسم امین: وقتی دیوونه می شی خیلی خوشگل می شی هنوزم باورم نمی شه توی ترسو این جوری حرف بزنی ادامه مطلب
آدم باید دیوونه باشه که بره دنبال کسی که نمی خوادش من اگه تو تموم دنیا فقط یک نفر بخوادم میرم دنبال اون ادامه مطلب
یک پسره خیلی لوسی هست همش به من زنگ می زنه می گه : اگه من مردم تو چی کار می کنی؟ این دفعه اگه بپرسه : میگم نفس راحت می کشم دیگه اوهموو یک دوست پسرداشتم معتاد بود الان کاملا سالم شده نشون به اون نشون که غذا می خوره دیگه عرق نمی کنه خلاصه اون شب با هم رفتیم کوهسنگی راجع به ۱۲ قدم صحبت کردیم بهش افتخار می کنم مامانش دیشب زنگ زده بود به من که دخترم لطفا دور پسر من را خط بکش منم گفتم: چشم می خواستم فوت پسر بزرگش را تسلیت بگم اما نگفتم می خواستم اینکه پسر دیگش اعتیاد را ترک کرده تبریک بگم اما نگفتم و اینکه پسر دیگش شاگرد اول کالج منچستر شده را تبریک بگم اما نگفتم واسه این گفتم چشم که هنوز چهلم پسر ۲۳ ساله اش نشده اما می دونم رابطمون تموم نمی شه چشم مصلحتی بود ادامه مطلب
قرآن را نتوانستند نابود کنند، بستند و کتاب را یک شیء متبرک کردند . . . . نمیدانم از او چه بگویم؟ چگونه بگویم؟ ادامه مطلب
|
Designed By :HAMRAZ